اتاق سبز...
به نام خدا...
الان که این مطلب و مینویسم... چند شبی هست که یه خواب درست و درمون نداشتم... همش تو مسیر دو قدمی بین اتاق خودمون و گل پسرم...
نمیدونم به قول یه عده دیره... خیلی دیره.... ولی برام سخت بود تصمیم گیری....
اینکه تموم شب و تنهایی توی اتاقت بخوابی...
از دو سه هفته قبل داشتم آمادت میکردم... کلی داستان سر هم کردم... کلی جایزه که یکی میاره میذاره زیر بالشت...کلی آفرین . باریکلا و دست و هوراااا
این بین تو هم حرفایی میزدی که تو دلم طوفان به پا میشد:
مامان جو نم... فقط نریااااا... تا من نخوابیدم
مامانی من بیدار شدم تو رو ببینمااااا..... زود زود بهت بگم: سلام صبح بخیرررر
بابا جون باور کن اتاقم خیلی زشته!!!! پیش شما خوبه!
یا اینکه یه شب خیلی بی مقدمه بهم گفتی: بریم خونه مامانی و حاجی بابا بخوابیم.... پرسیدم چرا؟ گفتی آخه میخوام اونجا پیشت بخوابم 
آخخخخ بردیا....
تو که میدونی تو دلم چه آشوبیه... آرومم کن مثل همیشه...
من تو اتاق کناری خوابیدم ولی قلبم و روحم و فکرم پیش تو میمونه...
تو خوابی... بابایی خوابه... ولی من شبا میام صورتم و میچسبونم به صورتت.... یه کم هوای بهشتی میخوره تو صورتم و میرم که مثلا بخوابم!!!
خوابهای آروم...
خوابهای شیرین...
شبهای خوش...
آرزوی من برای تو....


اتاق سبز...
